درخت کوچک
روزی روزگاری درخت سیبی بود که هیچوقت میوه نمی داد. درخت قصه ما خیلی غصه می خورد. این درخت درختی کوچک یا همان نهال بود . در دهی که درخت آنجا بود مردم خنگی داشت . مردم ده با خود فکر کردند تا بروند و از کدخدا ی ده بپرسند. کدخدا تنها کسی بود که خنگ نبود. البته در آن ده . او به آنها گفت : این درخت هنوز نهال است . باید صبر داشته باشید تا بزرگ شود و میوه بدهد تا پیر شود. درخت که حرفهای کدخدا را شنیده بود در دل آرزو کرد که بزرگ شود و میوه های تر و تازه بدهد و همین اتفاق هم افتاد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:25  توسط نگين
|
