تبليغاتX
قصه های آجری - درخت کوچک

قصه های آجری

درخت کوچک

 

روزی روزگاری درخت سیبی بود که هیچوقت میوه نمی داد. درخت قصه ما خیلی غصه می خورد. این درخت درختی کوچک یا همان نهال بود . در دهی که درخت آنجا بود مردم خنگی داشت . مردم ده با خود فکر کردند تا بروند و از کدخدا ی ده بپرسند. کدخدا تنها کسی بود که خنگ نبود. البته در آن ده . او به آنها گفت : این درخت هنوز نهال است . باید صبر داشته باشید تا بزرگ شود و میوه بدهد تا پیر شود. درخت که حرفهای کدخدا را شنیده بود در دل آرزو کرد که بزرگ شود و میوه های تر و تازه بدهد و همین اتفاق هم افتاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:25  توسط نگين   |